شیـن میـم دال ..

شهیـد محـمد رضـا دهقـان امیـری ..

شیـن میـم دال ..

شهیـد محـمد رضـا دهقـان امیـری ..

بایگانی
آخرین نظرات

|:. بـِـسـم رَب العــِشـق .:|

نـام : محــمد رضـا

فامــیل : دِهـقـان اَمــیری

لقـب : شهـیـد

مـتـولد : 26 / 1 / 74

شهـادت : 21 / 8 / 94

/ .

محــمد رضـای عزیــز به رســـم یاد بــود و برگ سبــزی برای تــو ..

ایـن جانوشتــه و ایــن نوشــته ها تقــدیم به بزرگــ مــرد روزهــای دلتنگــیم ..




پ.ن : اللم ارزقنا شهاده فی سبیلک
پ.ن : اللهم عجل الولیک الفرج



۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۴ ، ۲۲:۴۰
خانوم ِ دانِشجو :)

محمدرضا خیلی هیئتی بود و حضورش در مراسم ها و مجالس اهل بیت علیهم السلام ترک نمی شد.

همین هم باعث شده بود تا زمینه های اعتقادی و معنوی اش عمیق تر و شوق شهادت در او ریشه دار شود.
مدرسه که بود اغلب شبها در هیئت دانش آموزیشان می ماند و به کارهای اجرایی علاقه مند بود.
شب های قدر در یک شب، به چند هیئت و مسجد می رفت و استفاده می کرد.
گاهی هم برای آخرین مجلسی که قصد رفتن داشت، می گشت تا جایی پیدا کند که شام می دهند!! با اینکه می توانست به خانه رود ولی روی این قضیه اصرار داشت؛ می گفت: "غذای هیئت یه چیز دیگه ست"

🔺به روایت تعدادی از بستگان شهید

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۶ ، ۱۸:۱۴
خانوم ِ دانِشجو :)

راز آرامش و سعه صدر مادر
شهید محمدرضا دهقان
از زبان خودشان:

"خدا را شکر می کنم که بعد از 20 سال توانستم امانتش را قشنگ تحویلش دهم. چون ما امانت داریم و در آیه قرآن داریم که:
"و اعلموا انما اموالکم و اولادکم فتنه و ان الله عنده اجر عظیم
و بدانید که اموال و فرزندان شما وسیله ی آزمایش اند و نزد خدا پاداشی بزرگ هست"
(سوره انفال ، آیه 28)

به این ها ایمان دارم...
باید ببینیم که این امانت را چگونه نگه می داریم. اگر ما بپذیریم که این ها در دست ما امانتند ، منِ نوعی باید بعنوان یک مادر خیانت در امانت نکنم و سعی کنم آن امانت را به نحو احسن تحویل صاحبش دهم.
یعنی محمدرضا صاحب داشت. در حقیقت من چند صباحی نگهداری اش کردم و بعد از چند صباح باید تحویلش می دادم...
و خیلی خوشحالم که اینگونه تحویلش دادم ، باعث روسفیدی من است.

محمدرضا کسی بود که اگر نیم ساعت دیر می کرد ، با خودش یا دوستانش تماس می گرفتم و می گفتم: "کجایی؟ ساعت چند میای؟ چرا دیر میای؟"
و همین امر باعث شده بود که برنامه هایش را بنویسد که چه ساعاتی کجاست!
حتی وقتی می خواست شب را خانه دوستش بماند ، از خواب بیدارم می کرد و می گفت: "مامان من دارم میرم خونه دوستم ، صبح بلند شدی دیدی من تو اتاق نیستم خیالت راحت باشه" ، من هم اجازه می دادم.
یعنی تا این حد کارهایش هماهنگ شده بود و ما هم خبر داشتیم. ولی حرف من یک چیز دیگر است و آن اینکه اگر بعضی اوقات احساس ناراحتی کردم خصوصا روزهای اول بعد از شهادتش ، فقط و فقط می ترسم حضرت زینب (سلام الله علیها) بگویند هدیه ات کم بود و برای من کوچک بود...
و این را هم ایمان دارم که شب اول صفر من محمدرضا را برای سلامتی سیدعلی قربانی کردم.
آیت الله بهجت می فرمایند: "گاهی اوقات بلاهای بزرگ را با صدقه های بزرگ برطرف کنید."
امام زمان ما قلبش از دست فساد و فجایع و جنایاتی که در جهان می شود ، واقعا آزرده است و از غربت خودش قلبش همیشه در غم است.
و من عقیده دارم که پسرم را برای سلامتی قلب امام زمان (روحی فداه) صدقه دادم.

افتخار می کنم که پسرم عاشق ولایت و مقام معظم رهبری بود ،
سرباز ولایت بود و خاک پای ولایت شد...
کنار پیکرش هم گفتم فدای خاک زیر پای سیدعلی.
این ها و احترامی که برای عقیده ی خالصش قائل بودم ، باعث آرامش من است."

#شهید_دهقان
#مادر_شهید
#امان_از_دل_زینب
#راز_آرامش

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۳
خانوم ِ دانِشجو :)

پنجشنبه شب بود که در عالم خواب دیدم در مکانی فرا زمینی قرار دارم(زیرپاهایم ابر بود و فضا تاریک...)

جای خاصی در خوابم مشخص بود که من اجازه رفتن به آن جا را نداشتم.

از همان مکان،مادربزرگم که از سادات علوی هستند را با لباسی بسیار زیبا و آراسته ، در حالی که روی تختی خوابیده بودند ،بیرون آوردند و به من این اجازه داده شد که چند لحظه ای با ایشان صحبت کنم.

زمان زیادی نگذشته بود که ناگهان در آن فضا همهمه ای به پا شد.
عده ای از سادات که همگی لباس سبز پوشیده بودند از آن مکان بیرون دویدند؛

گویی همگی به پیشواز شخصی مهم میرفتند!
من که با کنجکاوی به این ازدحام و شلوغی نگاه میکردم ،علت را از مادربزرگم جویا شدم.

مادربزرگم گفت:

"مگه نمیبینی؛ عزراییل داره میاد…!؟"

ترس و وحشت سراپای وجودم را فرا گرفته بود که ناگهان موجودی عجیب باقدی بلند و لباسی زیبا، به من نگاهی انداخت و گفت شما نترسید!

امشب "مهمانی ویژه" داریم که به استقبالش میرویم
و به دنبال او سادات به راه افتادند…

ولوله ای بر پا شد…

من از خواب پریدم و چند ساعت بعد
تلفن منزل ما زنگ خورد!
از آن طرف خط خبر به معراج رفتن شهید محمدرضا دهقان داده میشد و من به این می اندیشیدم که چند ساعت قبل در آسمانها نظاره گر استقبال عرشیان از این شهید آسمانی بودم۰


به نقل از #اقوام_شهید_محمدرضادهقان

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۸
خانوم ِ دانِشجو :)

محمدرضا اکثر مواقع رو با رفقا میگذروند ولی "خلوت" های خاص خودش رو داشت...

مثلا قدم زدن های تنهاییش..

حتی بعضی وقت ها از جمعمون جدا میشد و مسیری که ما با ماشین میرفتیم رو اصرار داشت "تنها" و پیاده بره.

یکی از جاهایی که برای خلوت کردن پیدا کرده بود "هیات" بود!

درسته که هیات معمولا جای شلوغیه ولی بهترین خلوت برای محمدرضا روضه های اباعبدلله (ع) بود...

گاهی هم انقدر دلش پر می زد برای شهدا که تنهایی با موتور می رفت "گلزار شهدای بهشت زهرا (س)" تا با عشقش رسول خلوت کنه...

#شهدا_خلوت_هاشون_هم_خاصه
#تنهایی_عمیق_ترین_لحظات_زندگی_یک_انسان_است

شهیدحسین علم الهدی

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۵
خانوم ِ دانِشجو :)

از روز اولی ک محمدرضا رو تو دانشگاه دیدم یه مظلومیت خاصی تو چشماش بود...
با خیلیا فرق داشت...
مغرور و متکبر نبود...
خودش برای رفاقت قدم جلو میذاشت...
اصلا هم چیزی رو به دل نمیگرفت...
خیلی معرفت داشت ، غم دیگران رو انگاری غم خودش میدونست و تا اونجایی ک در توانش بود برای حل شدن اون مسئله به دیگری کمک میکرد...
اگه کسی ناراحت بود ، حتی شده نصفه شب! با موتور میرفت دنبالش و میبردش بیرون... طوری فضا رو براش عوض میکرد که اصلا طرف یادش میرفت غمی داشته!...
امر ب معروف و نهی از منکر و نصحیت های دلسوزانش همیشه بجا بود...
عین یه برادر بزرگتر و دلسوز که انگاری کوله باری از تجربه داره پشتمون بود...
خنده هاش واقعا آدمو سر حال میکرد...

یکی از آخرین شبهای قبل از رفتنش ، وقتی رفتیم بیرون خیلی بهش اصرار کردم که نره...

ولی اون آماده رفتن بود ، دفاع از حرم رو وظیفه میدونست ... میگفت حالا ک در توانش هست اگه نره باید پاسخگو باشه...
گفت ناراحت نباش! من برمیگردم...
بهش گفتم تو همه کاراتو کردی که بری ، از وابستگی ها و دل بستگی هات دل کندی ، حتی موتورتم دادی رفیقت ، هیچ چیز دنیایی نذاشتی بمونه و داری همه چیزو واسه آخرت جمع میکنی...بعد به من میگی برمیگردی؟؟!!...
از اون خنده های همیشگی به لباش اومد... طوری که واقعا نتونستم ادامه بدم و چیزی بهش بگم... انگار یه خداحافظی همیشگی بود...
یه عکس گرفت و گفت به کسی چیزی نگو و...
رفت...
دیگه نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم تا روزی ک خبر شهادتش رسید...
اون لحظه فقط یادمه ک همه رو محمدرضا صدا میکردم...

#خاطره
#رفیق

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۵
خانوم ِ دانِشجو :)


یه روز ازم پرسید: "چرا کار نظامی نمیکنی؟"
به شوخی گفتم: "صبر کن سردار هم میشم! بابا منو راه نمیدن که"
جوابش برام خیلی جالب بود...
"به قول سردار ناصری که توی جمع یگان عملیات ویژه سپاه صحبت میکرد ،

ما باید برای سپاه حضرت حجت آماده بشیم...باید رزم بلد بود...باید جنگ بلد بود...حضرت حجت جنگجو میخواد...
شعار ما فقط اینه اللهم عجل لولیک الفرج
اما وقتی حضرت حجت ظهور کنه میتونیم توی سپاه حضرت خدمت کنیم و بجنگیم؟ چیزی از هنر جنگیدن بلدیم؟"
انقد جوابش دندون شکن بود که من ساکت موندم...

یعنی اصلا جوابی نداشتم درمقابل حرفش...
چند لحظه بعد گفتم: "313 نفر هستن دیگه!...از ما بهترون تا دلت بخواد هستن!"
گفت: "کی مثلا؟!! کی فکر میکرد عقیل بختیاری یا رسول و باقی شهدا شهید بشن؟! اما شهید شدن و جزو 313 شدن به قول خودت..."


محمدرضا! کی فکر میکرد تو شهید بشی و جزء یاران امام زمان (عج) باشی؟ :)
به حرفات خیلی خوب عمل کردی...

به نقل از دوست شهید ●• 

پ.ن : شهادت .. اسم نیست .. رسم است

آن هم رسم مَردان خدا :)

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۵
خانوم ِ دانِشجو :)

سلام

خیـلی زمان هست از آغاز فعالیت این وبلاگـم

و خیـلی زمان هست از آخرین پسـتِ اینجا ..

و نزدیک به 2 سـال از شهادت محمد رضا میگذره ..

دوست دارم دوباره آپ کنم اینجا رو و با انرژی بیشتر

یا علی ع

:)

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۵۶
خانوم ِ دانِشجو :)

سلام با گوشی و عجله ای :))

امشب رفیقای آقا محمد رضای عزیز قراره ساعت 24 یک زیارت عاشورای دست جمعی بخونن به نیابت دوست شهیدشون ..
خوشحال میشم شماهم در این یادبود شرکت کنید .. :)
پ.ن : قرارمون ساعت 24 امشب ..
پ.ن : تقدیم به شهید محمد رضا دهقان امیری 



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۲۲:۰۰
خانوم ِ دانِشجو :)